تو

صفحه خالی را رج می زنم
نه این دل
نه این قلم
توان گفتنش از "تو" نیس !
عطر یاس را
میگذارم
لای این دفتر
و به یاد چشم هایت
باران میشوم ....

صفحه خالی را رج می زنم
نه این دل
نه این قلم
توان گفتنش از "تو" نیس !
عطر یاس را
میگذارم
لای این دفتر
و به یاد چشم هایت
باران میشوم ....
حالا
از تمامی قصه ، تنها
قاب عکسی مانده ست
که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد
حالا باران که می اید
خاک این دختر خالی
هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
حالا مدام از پی نشانی تو
فنجان های قهوه را دوره می کنم
مدام این چشم بی قرار را
با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم
مدام این دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتی می دهم
باید این ساده بداند
بانوی برفی بیداری ها
دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت
یغما گلرویی
مانده ام ... در میانه تو ! نه رفتنی را فاعلی میدانم و نه ماندنی . قافیه ها همه ته کشیده اند ! واژه ها هم انگار خیس شده اند .. باید در حیاط دلت پهنشان کنم !!!
گفتی آفتاب میاید ... آفتاب اما رفت تا غروب کند !! تا طلوعش نمیدانم چقدر دیگر باید صبر کنم
گفتی صبر کن !! میرود ... آرام و آرام .. لخته لخته .. خالی میشود !
و من اما نمی دانم با بغض هایت چند آه دیگر بشمارم ....

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند.
در دلم آرزوی آمدنت می
میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...
حمید مصدق
به قدر لحظه هایت سکوت خواستی ,
به قدر لحظه هایت صبر کردم ..
به قدر لحظه هایت گفتی رهایم کن ..
به قدر لحظه هایت ایستادم !!!
به قدر لحظه های خستگیت ، به قدر لحظه های بی حوصلگیت ....
به قدر چه ایستادی ؟؟ به قدر رفتنت ؟ به قدر سوال های بی پاسخم ؟؟
حداقل کمی به قدر گلدان ها صبر کن .. شاید تشنه نگاهی باشند ....